بازگشت به خاطرات

خرید بک لینک
سالها بود ازش بی خبر بودم ، چیز زیادی ازش نمیدونستم . فقط یک تصویر محو کودکی ، توی افکار کودکیم سخت و مغرور ساخته بودمش ، و اونروز صبح روز یک جمعه ی معمولی برای دیدارش آماده میشدم .

همه چیز کاملا معمولی بود ، شروع روز انتخاب لباس برای این قرار ، معمولا قبل قرار های مهم کمی جلوی آینه می ایستادم و تمرین میکردم ، اما این قرار ملاقات عجیب ترین بود .

انگار میدونستم در انتها اتفاق خاصی قرار نیست بیفته و شاید بعد سالها این یه دید ره کوتاهه که ادامه ای در پی نداره .

حول و هوش ظهر بود که رسیدیم از دور میدیدمشون ، قد بلند و هیکل درشتی داشت سخت نبود شناختنش ، هنوز بنظر همونطور بود که فکر میکردم .

یهو همچی عوض شد کمی به لباسم دقت کردم نه گویا خوب بود ، استرس تموم وجودم رو گرفت ، داشت چه اتفاقی می افتاد درست نمیدونستم . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:7&nbsp توسط سی زرچین  | 

آسمان...

ما را در سایت آسمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: يکشنبه 29 بهمن 1396 ساعت: 19:22

صفحه بندی